۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه
کاغذ بازی اندام یک ایرانی...!
مثانه:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ اینجانب پر شده ام. رونوشت به آلت
مغز:
بسمه تعالی، مثانه پر شده است؛ اقدامات لازم را مبذول دارید. رونوشت به همه
تخم:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ مورد با موفقیت بایگانی گردید.
آلت:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ پیرو نامه قبلی آماده به خدمتم. رونوشت به مثانه
پا:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ لازم به ذکر است بلند شدن امکان پذیر نیست؛ کون همکاری نمی کند. رونوشت به کون
مثانه:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ با توجه به ذیق وقت و ظرفیت محدود اینجانب، خواهشمند است هرچه زودتر اقدامات لازم را مبذول دارید. رونوشت به پا و آلت
کون:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ با عرض احترام متاسفانه باید به اطلاع برسانم که تا اطلاع ثانوی گشادم. رونوشت به مثانه، پا و آلت
آلت:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مثانه؛ ضمن اشاره به مشخصات فنی و محدودیت های موجود، خواهشمند است تا اطلاع ثانوی خویشتن داری کنید. رونوشت به مغز
مثانه:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب پا؛ با توجه به گشادی کون، در صورت امکان تا فراهم شدن شرایط مناسب کمی به هم بپیچید و تکان تکان بخورید. رونوشت به مغز و کون
مغز:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب کون؛ در صورت رفع مشکل در اسرع وقت اعلام فرمایید. رونوشت به دست، چشم، پا، آلت و مثانه
آلت:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ با توجه به شرایط سخت کاری در صورت امکان دستور فرمائید تا دست هم به کمک اینجانب بیاید. رونوشت به دست
مغز:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب دست؛ پیرو نامه جناب آلت، هرچه زودتر یکی از دست ها را به کمک آلت بفرستید. حق ماموریت محفوظ است. رونوشت به آلت
دست:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ پیرو نامه قبلی با توجه به اینکه دست چپ در واحد بینی مشغول به کار بود، دست راست به سمت آلت ارسال گردید. رونوشت به آلت
کون:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ با توجه به تعطیل بودن چهارشنبه و اینکه شب جمعه عروسی دعوت می باشم، در صورت امکان با مرخصی اینجانب در مورخه پنجشنبه موافقت فرمائید.
مغز:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب کون؛ ضمن عرض پوزش، تا حل نشدن مشکل مثانه از دادن هرگونه مرخصی معذوریم.
کون:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ مفتخرم اعلام کنم که به هم کشیده شده و آماده خدمتم. رونوشت به همه
مغز:
بسمه تعالی، فوری! مورد مثانه را در اسرع وقت پیگیری کنید. رونوشت به همهگوش:
بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز؛ شررررررررررررررررررر...!!! رونوشت به همه
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
امداد غیبی!!
این داستان رو یکی از دوستان تعریف کرده و قسم می خوره که واقعیه! راست و دروغ پای خودش...
ایشون تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال، طرف اردبیل، بجای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:
جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد میشه...!
اینطوری تعریف می کنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی... 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یکهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد!
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت...
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم، دیدم نه می تونم ببینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل؛ راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم...
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی... 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یکهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد!
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت...
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم، دیدم نه می تونم ببینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل؛ راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم...
دیگه بارون حسابی تند شده بود؛ با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد! من هم بی معطلی پریدم توش...
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشین رو نگاه کنم هم نبودم!
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
پشمم ریخت...
داشتم به خودم می اومدم که ماشین یکهو همونطور بی صدا راه افتاد...!
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
پشمم ریخت...
داشتم به خودم می اومدم که ماشین یکهو همونطور بی صدا راه افتاد...!
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود... نمی تونستم حتی جیغ بکشم!! ماشین هم همینطور داشت می رفت طرف دره... تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم!!
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده!! نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می رفت، یه دست می اومد و فرمون رو می پیچوند!!
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده!! نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می رفت، یه دست می اومد و فرمون رو می پیچوند!!
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم! در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون...
اینقدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم! دویدم به سمت آبادی که نور ازش می اومد... رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین! بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم... وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند!!
یکهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو... یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می دادیم سوار شده بود...!!!
۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه
اینشتین و راننده اش...
آلبرت اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه همیشه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت، بطوریکه به مباحث اینشتین تسلط پیدا کرده بود!
یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند...
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند! چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند!
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند! چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند!
اینشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت!
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور اینشتین درست از آب در آمد! دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند... در این حین راننده باهوش گفت:
سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد!!
سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد، به حدی که باعث شگفتی حضار شد...!
بز زنگوله پا...
یک روز بز زنگوله پا از بچه هایش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد...
مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند! بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی (!) گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند...
چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته، در خانه را زد! شنگول پرسید:
کیه؟
گرگ گفت:
منم؛ منم مادرتون... شیر یارانه ای آوردم براتون!!
شنگول گفت:
تو مادر ما نیستی! چون دروغ می گویی... خیلی وقته ممه ی شیر یارانه ای رو لولو برده!!
گرگ با دست زد توی پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگر آمد و در زد و گفت:
منم؛ منم مادرتون... شیر مدت دار آوردم براتون!!
منگول گفت:
اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟!
گرگ کمی فکر کرد و گفت:
هزار تومن!
منگول گفت:
برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی! چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد و پنجاه تومن!! هرچند نرخ تورم هنوز یک رقمیه!!
گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون، ولی هر چیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت:
بچه ها! منم؛ منم مادرتون... با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون!
شنگول خندید و گفت:
بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده...!
و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد... بعد، از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و سپس راهش را کشید و رفت...!
اما بچه ها... بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته!! همین جور که دنبال یک وجب علف می گشت یک " بی ام و " کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت:
آبجی! میای بریم کثافتکاری؟!
ننه بزی این طرف را نگاه کرد؛ آن طرف را نگاه کرد؛ وقایع کاشمر و استخر صدف تهران و خمینی شهر و مهرشهر کرج و... را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد!! بعد یاد قیمت شیر افتاد...
خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و " بی ام و " صد و سی میلیون تومنی گرد و خاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود!!
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید، دید در باز است! اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟! اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر میره!! بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده... ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد!
ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده، دو دستی زد توی سرش و گفت:
خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هجده هزار و هشتصد تومن رو گذاشتم دم دست گرگ!
بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش!! تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود...! برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت:
تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی! من هم میرم دخل گرگه رو بیارم...!
بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید... گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند، دید خاک از سقف ریخت تو سوپ! فریاد زد:
کیه کیه تاپ تاپ می کنه؟! سوپ منو پر خاک می کنه؟!
بچه ی وسطی گفت:
بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت!!
گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتی روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت!!
یکی از بچه گرگها گفت:
بابا! سوپ به جهنم! بگو از جلوی دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها...!
گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید! بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند... حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند!!
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند! دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیزکردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد...! گرگ گفت:
ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟!
دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها (!) ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد! مالیات بر ارزش افزوده را حساب کرد... پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد... گرگ سوتی کشید و دست کرد جیبش یک نخود درآورد و گفت:
من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم، اون رو هم میدم به شما...!
دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت!!
بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند!
استاد هم هزینه ی تیزکردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میله گرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیرنقدی (!) با مامان بزی حساب کرد!!
استاد وقتی از جایش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد! سپس بهش گفت:
برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن!
بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن...
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد، ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که بیلاخ! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد...!
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست، خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک " ون " کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار " ون " کردند و بردند و هر چی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرجشان نرفت که نرفت...
حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت... بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید...!
اشتراک در:
پستها (Atom)