۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه
قدر دو... خود را بدانید!!
همانطور که می دانید در قانون مجازات اسلامی برای قطع عضو مبلغی به عنوان دیه در نظر گرفته می شود؛ این مبلغ دیه برای قطع عضو تناسلی مرد یا همان دو... گرانقدر، به اندازه ی نصف دیه کامل یک مرد بالغ یعنی حدود ۷۰ میلیون تومان (آن هم در ماههای عادی) می شود!!
با توجه به اینکه اگر آلت خود را روی یک صفحه بگسترانید و آن را تا آنجا که می توانید بکشید، به اندازه ۱۵ سانتیمتر مربع نمی شود در آن صورت قیمت آلت شما می شود متری حدود ۵ میلیارد تومان!!
حال اگر این قیمت را با یک بنای سلطنتی و لوکس در تهران به ارزش متری ۱۶ میلیون تومان مقایسه کنید متوجه خواهید شد چه موجود ارزشمندی با خود دارید!!
پس آن را درست مصرف کرده و از داشتن آن به خود ببالید!!
دول متری ۵ میلیارد تومان...!!!
با توجه به اینکه اگر آلت خود را روی یک صفحه بگسترانید و آن را تا آنجا که می توانید بکشید، به اندازه ۱۵ سانتیمتر مربع نمی شود در آن صورت قیمت آلت شما می شود متری حدود ۵ میلیارد تومان!!
حال اگر این قیمت را با یک بنای سلطنتی و لوکس در تهران به ارزش متری ۱۶ میلیون تومان مقایسه کنید متوجه خواهید شد چه موجود ارزشمندی با خود دارید!!
پس آن را درست مصرف کرده و از داشتن آن به خود ببالید!!
دول متری ۵ میلیارد تومان...!!!
۱۳۹۱ اسفند ۱, سهشنبه
فرشته نگهبان!
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت سر گفت:
اگر یک قدم دیگر جلو بروی کشته می شوی!!
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالای سر به جلوی پایش افتاد! مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد، اما کسی را ندید!!
به هر حال او نجات پیدا کرده بود و به راهش ادامه داد... به محض اینکه می خواست از خیابان رد شود بار دیگر همان صدا گفت:
ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد!!
باز هم نجات پیدا کرد... آنگاه مرد پرسید:
تو که هستی؟!
و صدا جواب داد:
من فرشته نگهبانت هستم!
مرد فکری کرد و گفت:
پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟!!
۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه
سه صافی...
شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت:
گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم؛ دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟!
گفت:
کدام سه صافی؟!
پاسخ داد:
اول از میان صافی واقعیت! آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟!
گفت:
نه! من فقط آن را شنیده ام... شخصی آن را برایم تعریف کرده است!
همسایه سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی " خوشحالی " گذرانده ای! مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود!
گفت:
دوست عزیز! فکر نکنم تو را خوشحال کند...!
همسایه ادامه داد:
بسیار خوب! پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی " فایده " رد شده است! آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟!
گفت:
نه! به هیچ وجه...
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...!!!
۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه
زنان خیابانی، پیمانکاری مقرون به صرفه برای دولت!!!
ازدواج و دم گاو...
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود؛ کشاورز به او گفت:
برو در آن قطعه زمین بایست! من سه گاو نر را آزاد می کنم، اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد!
مرد قبول کرد! درب طویله اولی که بزرگترین بود باز شد... باور کردنی نبود! بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود... گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد! جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت...
دومین درب طویله که کوچکتر بود باز شد... گاوی کوچکتر از قبلی با سرعت حرکت کرد! جوان پیش خودش گفت:
منطق می گوید این را ولش کنم، چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد!!
سومین درب طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد گاو سوم ضعیف ترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود! پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد، اما...
اما گاو دم نداشت...!!!
برو در آن قطعه زمین بایست! من سه گاو نر را آزاد می کنم، اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد!
مرد قبول کرد! درب طویله اولی که بزرگترین بود باز شد... باور کردنی نبود! بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود... گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد! جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت...
دومین درب طویله که کوچکتر بود باز شد... گاوی کوچکتر از قبلی با سرعت حرکت کرد! جوان پیش خودش گفت:
منطق می گوید این را ولش کنم، چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد!!
سومین درب طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد گاو سوم ضعیف ترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود! پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد، اما...
اما گاو دم نداشت...!!!
پانوشت: زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است، اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود! برای همین، سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی...
اشتراک در:
پستها (Atom)





