۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه
یک مرد واقعی و یک مسلمان واقعی!
می گویند وقتی رضاشاه تصمیم گرفت بانک ملی را تاسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملی اوراق قرضه بخرند؛ هیچکدام از تجار بازار حاضر به این کار نشدند!
وقتی خبر به خانم فخرالدوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفر الدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که:
وقتی خبر به خانم فخرالدوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفر الدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که:
مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی؟! من حاضرم در در بانک ملی سرمایه گذاری کنم!
و به این ترتیب بانک ملی با پول خانم فخرالدوله تاسیس شد...
در آن زمان یکی از قوانینی که تصویب شده بود و اجرا می شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود! به این ترتیب هیچ کس به خواست خود و بدون دلیل موجهی نمی توانست مغازه اش را ببندد!
روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجه شد مغازه ای بسته است؛ ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند!
کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه، یک عرق فروش ارمنی است!! آن مرد را نزد رضاشاه آوردند؛ شاه پرسید:
پدرسوخته؛ چرا مغازه ات را بسته ای؟!
مرد ارمنی جواب داد:
قربانت گردم، امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم!
شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حق با عرق فروش ارمنی است؛ آنوقت رضاشاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
در این مملکت یک مرد واقعی داریم، آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است...!!!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر می كرديم!!
این داستان را چندی پیش، یکی از دوستان که دبیر ریاضی و دارای مدال نقره المپیاد جهانی در مسابقات ریاضی می باشد برایم تعریف کرد...
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اول که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید:
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اول که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید:
پسرم؛ تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟!
پسر جواب داد:
امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند؛ خانم معلم برایمان یک کتاب قصه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم!
پدر پرسید:
ریاضی و علوم نخواندید؟!
پسر گفت:
نه!
روز دوم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سوال خودش را تکرار کرد!
پسر جواب داد:
پسر جواب داد:
امروز نصف روز را ورزش کردیم؛ یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم!
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد! چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند، می شود!
از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس، ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس، ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم؛ از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم!
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت!
دوشنبه اول از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده و آنها هم گفتند که مریض است!
دوشنبه دوم هم زنگ زدند و باز انها یک بهانه ای آوردند!
بعد از مدتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند!
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد، اما مدیر زیر بار نمی رفت! بالاخره پدر به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد و گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند!!
مدیر پس از شنیدن حرفهای پدر، کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
دوشنبه اول از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده و آنها هم گفتند که مریض است!
دوشنبه دوم هم زنگ زدند و باز انها یک بهانه ای آوردند!
بعد از مدتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند!
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد، اما مدیر زیر بار نمی رفت! بالاخره پدر به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد و گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند!!
مدیر پس از شنیدن حرفهای پدر، کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم...!!!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه
آب پاکی...
در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید:
ساعت چند است؟
پیرمرد پاسخ داد:
از نگهبان بپرس!
مرد جوان بار دیگر پرسید:
می بخشید؛ من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و...
پیرمرد گفت:
ببین جوان! اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی؛ از من می پرسی به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چکاره ام...!وقتی بگویم چکاره ام، خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم!در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی...!بگذار از همین حالا آب پاکی را روی دستت بریزم و بگویم من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد!!!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه
ترکمانچای از نوع احمدی نژادی!!!
سرانجام بعد از گذشت سه سال، جزئیات یکی از زیان بار ترین قراردادهای اقتصادی بعد از انقلاب، با کشور چین برملا شد!
سه سال قبل مطابق با یک قرارداد عجیب، دولت ایران درآمد حاصل از فروش نفت را نزد دولت چین در اختیار این کشور می گذارد تا به عنوان پشتوانه ال سی های خرید کالای چینی برای ایران استفاده گردد!
بنا بر این قرارداد، دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت ایران را نزد خود نگه می دارد، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند!!
یکی از نکات جالب و البته تاسف بار در این قرارداد، این بوده است که دولت چین هیچ گونه تعهدی نسبت به نتیجه اقدام خود ندارد و اگر به خاطر تباه سهوی یا عمدی دولت چین، بخشی از سود یا اصل پول ایران با نوسانات نرخهای ارز از بین برود، مسئولیت آن بر عهده ایران است!!
اما ترکمانچای بودن این قرارداد به اینجا ختم نشده و سایر مفاد قرارداد عجیب تر است؛ از جمله اینکه دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، در حالی که پول نقد ایران به عنوان پشتوانه در اختیار آن کشور است، اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند که امری عجیب و کم سابقه در بانکداری جهان است!
این موضوع به این معناست که فروشنده در حالی که مبلغی بسیار بیشتر از پول کالا به صورت نقد در اختیار دارد، اقدام به کشیدن درصد قابل توجهی (!) بر روی مبلغ کالا به عنوان حق بیمه یا هزینه ریسک کرده که این مبلغ در سالهای قبل4 درصد بوده و احتمالا در شرایط فعلی به دو برابر این رقم افزایش یافته است که در مقیاس کلی، میلیاردها دلار می شود!
محور سوم این قرارداد ترکمانچای، عدم استفاده کامل ایران از انبوه سرمایه کشور است که نزد چین سرمایه گذاری شده است و گفته می شود این رقم در حال حاضر از مرز 25 میلیارد دلار گذشته است...!
به بیان دیگر، 25 میلیارد دلار از سرمایه کشور طبق این قرارداد در اختیار دولت چین می باشد، اما به جای پرداخت سود به ایران، از ایران مبالغ سنگینی به عنوان بیمه و ریسک (!) دریافت می شود!
برای مشخص شدن ابعاد زیان کشور از محل این قرارداد، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که اگر این مبلغ هنگفت به جای سپرده گذاری نزد برادران چینی به خرید طلا اختصاص یافته بود، طی این مدت ارزش آن چندین برابر شده بود و علاوه بر آنکه اصل 25 میلیارد دلار موجود بود، حدود 50 میلیارد دلار دیگر که یارانه دو سال مردم ایران است، سود عاید کشورمان شده بود!
هر چند مطابق قانون، امکان افزایش محورهای سوال از رئیس جمهور نیست، اما بد نبود نمایندگان سوال کننده از احمدی نژاد در حاشیه سوالات خود به این موضوع هم اشاره ای کلی می کردند، به ویژه که یکی از سوالات مربوط به عدم پرداخت بودجه مصوب مترو از ذخیره ارزی بود که مسوولان دولتی خالی بودن این صندوق را بهانه می کردند و اینک برخی زمینه های آن روشن شده است...!!!
سه سال قبل مطابق با یک قرارداد عجیب، دولت ایران درآمد حاصل از فروش نفت را نزد دولت چین در اختیار این کشور می گذارد تا به عنوان پشتوانه ال سی های خرید کالای چینی برای ایران استفاده گردد!
بنا بر این قرارداد، دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت ایران را نزد خود نگه می دارد، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند!!
یکی از نکات جالب و البته تاسف بار در این قرارداد، این بوده است که دولت چین هیچ گونه تعهدی نسبت به نتیجه اقدام خود ندارد و اگر به خاطر تباه سهوی یا عمدی دولت چین، بخشی از سود یا اصل پول ایران با نوسانات نرخهای ارز از بین برود، مسئولیت آن بر عهده ایران است!!
اما ترکمانچای بودن این قرارداد به اینجا ختم نشده و سایر مفاد قرارداد عجیب تر است؛ از جمله اینکه دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، در حالی که پول نقد ایران به عنوان پشتوانه در اختیار آن کشور است، اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند که امری عجیب و کم سابقه در بانکداری جهان است!
این موضوع به این معناست که فروشنده در حالی که مبلغی بسیار بیشتر از پول کالا به صورت نقد در اختیار دارد، اقدام به کشیدن درصد قابل توجهی (!) بر روی مبلغ کالا به عنوان حق بیمه یا هزینه ریسک کرده که این مبلغ در سالهای قبل4 درصد بوده و احتمالا در شرایط فعلی به دو برابر این رقم افزایش یافته است که در مقیاس کلی، میلیاردها دلار می شود!
محور سوم این قرارداد ترکمانچای، عدم استفاده کامل ایران از انبوه سرمایه کشور است که نزد چین سرمایه گذاری شده است و گفته می شود این رقم در حال حاضر از مرز 25 میلیارد دلار گذشته است...!
به بیان دیگر، 25 میلیارد دلار از سرمایه کشور طبق این قرارداد در اختیار دولت چین می باشد، اما به جای پرداخت سود به ایران، از ایران مبالغ سنگینی به عنوان بیمه و ریسک (!) دریافت می شود!
برای مشخص شدن ابعاد زیان کشور از محل این قرارداد، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که اگر این مبلغ هنگفت به جای سپرده گذاری نزد برادران چینی به خرید طلا اختصاص یافته بود، طی این مدت ارزش آن چندین برابر شده بود و علاوه بر آنکه اصل 25 میلیارد دلار موجود بود، حدود 50 میلیارد دلار دیگر که یارانه دو سال مردم ایران است، سود عاید کشورمان شده بود!
هر چند مطابق قانون، امکان افزایش محورهای سوال از رئیس جمهور نیست، اما بد نبود نمایندگان سوال کننده از احمدی نژاد در حاشیه سوالات خود به این موضوع هم اشاره ای کلی می کردند، به ویژه که یکی از سوالات مربوط به عدم پرداخت بودجه مصوب مترو از ذخیره ارزی بود که مسوولان دولتی خالی بودن این صندوق را بهانه می کردند و اینک برخی زمینه های آن روشن شده است...!!!
پاورقی 1: واقعا آمریکا اینقدر بد است که ما حاضریم 10 برابر به روسیه و چین باج بدهیم، ولی دست از یک شعار بی معنی بر نداریم؟!!
پاورقی 2: خدا پدر فتحعلی شاه قاجار را بیامرزد!!!
پاورقی 2: خدا پدر فتحعلی شاه قاجار را بیامرزد!!!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سهشنبه
ویولن...
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین واشینگتن دی سی، صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه، از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند؛ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف، آنها زندگی نمی کردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند!
آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...!
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحورکننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند! اکثر آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل، در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند، به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد و ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد... اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم، همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند نفری 5 دلار داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند!
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز " جاشوا بلیکی " از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام 100 دلار به فروش رفته بود!!
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت:
من فرزند فقرم؛ آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام... به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم، بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم...
پاورقی: قابل توجه موسیقیدان های معتقد، مجاز، مسلمان و پایبند به اصول شرعی کشور اسلامی ایران که همه چیزشان درست، پاک و سالم است و هیچ سنخیتی با این ویولنیست کافر و ملحد ندارند!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)






