۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه
طرح روی جلد بسیار زیبای کتاب 35 سال پیش بنی صدر...
۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه
نژادپرستی ممنوع!
یک زن تقریبا پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاه پوست است؛ با لحن عصبانی، مهماندار پرواز را صدا کرد! مهماندار از او پرسید:
مشکل چیه خانم؟!
زن سفید پوست گفت:
نمی توانی ببینی؟! به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است! من نمی توانم کنارش بنشینم... شما باید صندلی مرا عوض کنید!!
مهماندار گفت:
خانم! لطفا آرام باشید... متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم، ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه!
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
خانم! همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند؛ من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند! ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم!
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید، مهماندار ادامه داد:
ببینید؛ خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است!!
و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت:
قربان! این به این معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید!!
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که از جای خود بلند شده بودند، با هیجان کف می زدند...
پانوشت: روایت بالا یک ماجرای واقعی است که در خط هوایی TAM اتفاق افتاده است!
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
مرد روستایی و غازش!
روزی از روزها مردی فقیر از سر ناچاری تصمیم گرفت تا غازی که در خانه داشت را بردارد و بفروشد!
مرد، غاز را برداشت و بیرون شد که ناگهان از در نیمه باز همسایه، مرد غریبه ای را دید که در حال لهو و لعب با زن همسایه است!! مرد با خود اندیشید و فکری کرد، سپس ناگهان وارد خانه همسایه شد و با خشم رو به مرد کرد و گفت:
مرد، غاز را برداشت و بیرون شد که ناگهان از در نیمه باز همسایه، مرد غریبه ای را دید که در حال لهو و لعب با زن همسایه است!! مرد با خود اندیشید و فکری کرد، سپس ناگهان وارد خانه همسایه شد و با خشم رو به مرد کرد و گفت:
آهای! با زن نامحرم و غریبه به چه کاری مشغولی؟! می خواهی تا فریاد بر آورم تا حکم شرع را شارع بر تو جاری کند؟!
مرد غریبه به دامن مرد افتاد و با عجز و ناله از او خواست تا از او در گذرد! مرد فقیر دستی به ریش کشید و گفت:
تنها در صورتی از تو خواهم گذشت که غاز من را به 20 سکه بخری!
مرد دست در جیب کرد و بیست سکه داد! مرد فقیر گفت:
حالا در صورتی داد نمی زنم که غاز را به من 1 سکه بفروشی!!
مرد نگون بخت هم قبول کرد و این کار آنقدر ادامه پیدا کرد که مرد فقیر تمامی سکه های آن فرد را گرفت و همراه با غاز به خانه برگشت! وقتی ماجرا را با خوشحالی برای همسرش بازگو کرد همسرش به او گفت که بهتر است به نزد حاکم شرع رفته و داستان را برای او تعریف کند و از وی بپرسد که آیا این پول حرام است یا حلال؟!
مرد نیز به گفته همسر وفا کرد و به در خانه حاکم شرع رفت و در زد... چون شارع در را باز کرد، مرد گفت:
یا قاضی القضات! ما غازی داشتیم در خانه...
که شارع حرف او را قطع کرد و گفت:
تو ما را سرویس نمودی با آن غازت...!!!
۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
شک!
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است! او شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد...! برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت!
او متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد! مثل یک دزد راه می رود... مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند...
او آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود! اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد!! زنش آن را جا به جا کرده بود...!
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود... حرف می زند... و رفتار می کند...!!!
او متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد! مثل یک دزد راه می رود... مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند...
او آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود! اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد!! زنش آن را جا به جا کرده بود...!
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود... حرف می زند... و رفتار می کند...!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)




















